سلام، امروز22 فروردین 1388 و 3 روز از تولد من گذشته . تو آزمایشگاه تنها نشستم و حوصله درس خوندنم ندارم. امروز یک کمی از دنده چپ بلند شدم.البته در واقع بعد از بیدار شدنم دنده چپ شد! ، چند تا اتفاق کوچولوو اینکه کم مونده بود از سرویس دانشگاه جا بمونم و خلاصه بعد هم ایمیل یکی از دوستام رو دیدم و یک کمی یاد خاطرات افتادم وکسل شدم، الانم که اینجا تنهام ودیگه بدتر. حوصله درس خوندنم هم بیشتر پرید.خیلی وقت بود روزهای تعطیل ، دانشگاه نمی اومدم ولی امروز فاطمه کارگاه آموزشی داشت و اومد و منم اومدم.
دوست داشتم روز تولدم بنویسم که سرگرم شدم و یادم رفت. روز تولدم بهم خوش گذشت،یه جورایی غافلگیر شدم. چیزای لازمه ی یه تولد رو داشت، کیک ،کادو، هر چند توی دانشگاه بود و وسط دو تا کلاسی که داشتم ولی خب بهترین مدلی بود که می تونست برگزار شه و طور دیگه امکان نداشت ، خیلی خیلی خیلی ممنونم از دوستم که اون روزش رو صرف تدارک یه جشن تولد واسه من کرد تا منو خوشحال کنه ، به یاد موندنی بود، دوستش داشتم و خاطره شد. امیدوارم سالی بهتر از همه سالهام داشته باشم.
دارم آهنگ گوش میدم و دیگه از نوشتن استعفا میدم. فقط خواستم چند کلمه ای نوشته باشم.
تولد

