ببین، خدا همین جاست

با سلام خدمت دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر میزنند, لازم میدونم توضیحی در مورد اسم وبلاگ بدم که واسه بعضیها سو تفاهم ایجاد نشه,اسم وبلاگ بیانگر این نیست که خدا فقط توی این وبلاگ هست و اینجا فقط از مسائل دینی صحبت میشه, بلکه قصدم فقط یه یادآوریست بیشتر برای خودم که یادم نره خدا همیشه همه جا هست. هر کس هر جایی که هست خدا هم همونجاست."یادمون نره خدا همین جاست, پیش من, پیش تو"
وبلاگ و سال جدید

سلام.قبلا" وقتی یه چیزایی می نوشتم تقریبا" همیشه با این عنوان شروع می کردم که دفترچه قشنگم سلام ولی الان نمی دونم چی باید بگم.بالاخره پس از سالها که دوست داشتم یک وبلاگ داشته باشم و تنبلی و بی حوصلگی نمی ذاشت چله اش دراومدو بالاخره یک وبلاگ ساختم.اولین بار با خوندن وبلاگ "گل سرخ همدان" دلم خواست وبلاگ داشته باشم که انگار اخیرا" دیگه نمی نویسه.دی ماه، این وبلاگ رو درست کردم ولی صفحه کلیدم برچسب فارسی نداشت و سختم بود بدون برچسب بنویسم تا اینکه بالاخره چند روز پیش به دستم رسید و امروز که آخرین روز سال١٣٨٧ شروع کردم که بنویسم. ساعت ٢:٢۶  به وقت مالزیه و ٧:۴٣ به وقت اینجا سال تحویل میشه. بیشتر از یک سال و سه ماه از اومدنم به مالزی می گذره و دنیام زمین تا آسمون با اون موقع فرق داره.اتفاقات کوچیک و بزرگ ، شادی و غم، شیرینی و تلخی، نقطه سکون، برگشت، سرازیری، صعود، پوچی، آدمهای رنگ و وارنگ، خوب، بد، چندش آور،... همه و همه مثل یه فیلم از جلو چشام رد شدن و الان من اینجا نشستم وتو یه روز آفتابی با صدای جیغ بچه هایی که از تو استخر میاد و نسیمی که صورتم رو نوازش می ده می نویسم و کما بیش منتظرم تا این حدودا" یک ماه هم بگذره وبرگردم ایران.

این وبلاگ رو با این عنوان درست کردم که هر وقت یادم میره بهم بگه خدا همین جاست ،پیش من، ولی خب تا همین امروز نشد بیام سراغش و وقتهایی شد که شاید خسته از اینکه همه چیز روی دوش خودمه توی یه کشور غریب ،فراموش کردم که همه اتفاقات بسته به قدرت خودشه.همه ی ما خیلی وقتا فراموش میکنیم و چقدر بد که اینطوریه.

درس خوندن توی یه کشور غریب، سخته البته به هیچ وجه پشیمون نیستم و همین الانم اگه قرار بود دوباره تصمیم بگیرم همین تصمیم رو می گرفتم. اون وقتایی که پیامای مسنجررو می خونم و بعضی از دوستام یه پیغام تکراری دادن که انگار خیلی داره بهت خوش میگذره و یادی از ما نمیکنی حسابی حرصم در میاد، چون انقدر وقتم با کارای روزمره، خرید، شستن، پختن،تمیز کردن وغیره پرشده که هیچ نمیفهمم وقتم چجوری میگذره. فکر این تز هم که همیشه رو سر آدم سنگینی میکنه. بازم جوابشون رو میدم و احوالپرسی میکنم و بازم دفعه ی بعد همین پیغام ، دیگه بی انصافیه. با وجود نسیمی که می آد ولی هوا گرمه. من از بچگی عید روخیلی دوست داشتم ولی خب اینجا هیچ جور حال و هوای عید نمیاد. شایدم میاد و من حس نمی کنم. امیدوارم سال خوبی باشه.

هیچ وقت یادت نره، ببین، خدا همین جاست، پیش من، پیش ما، خدایا تو را شکر، بخاطر همه چیز.    

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ساعت٢:٤٥ ‎ب.ظتوسط مریم موسوی | نظرات ()